|
|
پارس و پاسارگاد:اسطوره و تاريخ پارسيان قبل از شاهنشاهي هخامنشي
دکتر تورج دريايي
به ياد شاپور شهبازي* تاريخ قبايل پارسي قبل از پيروزي کورش کبير بر استياگيس، شاهنشاه ماد در سال 550 قبل از ميلاد در پرده ابهام است و نظريه هاي متفاوتي درباره ورود آنها به فلات ايران و چگونگي پيروزي آنان بر عيلامي ها ارائه شده است.1 در ميان آنها نظريه ميرشودجي درباره پيدايش، کوچ، حرکت، سکونت و سرانجام حکومت پارسيان بر فلات ايران قابل تامل است. نظريه او اين است که پارسيان در حدود سال 1000 قبل از ميلاد وارد فلات ايران شدند و از طريق شرق کوههاي زاگرس (کاشان)2 و همينطور از غرب کوههاي زاگرس به جنوب آمده و در پارس سکني گزيدند.3 در سال 646 ق.م. آشوربانيپال، شاه آشوريان به فلات ايران حمله کرد. شاه عيلام، خومبان خلتاش سوم4 در اين حمله شکست خورد و به کوهستان فرار کرده بود اما توسط جنگجويان آن ناحيه به دست آشوريان سپرده شد و بسياري از مردم آن شهر به سماره5 فرستاده شدند.6 پس از آن بنظر مي رسد که کورش اول، شاه پارسيان شهر انشان7 را تحت کنترل خود درآورد و دست عيلاميان براي هميشه از آنجا کوتاه شد.8 پس از آن شاهان پارسي بر اين منطقه از فلات ايران حکومت کرده و در کتيبه ها آنان ترتيب حکومت خود را قبل از کورش اول و بعد از آن چنين ثبت کرده اند: نخست چشپش مابين سالهاي 675 و 645 (ق.م.) حکومت کرده و توانسته شهر انشان را از آن خود کند. پس از او کورش يکم بين سالهاي 645 و 600 (ق.م.) و سپس کمبوجه يکم بين سالهاي 600 و 559 (ق.م.) و آنگاه کورش کبير بين سالهاي 559 و 530 (ق.م.) به پادشاهي رسيد.9 در سال 550 (ق.م.) کورش کبير توانست استياگيس، پادشاه مادها را شکست دهد و سپس در سال 540 (ق.م.) او توانست عيلامي ها را نيز شکست داده و پارسيان را فرمانروايان نوين فلات ايران کند.10 پرسش اينجاست که آيا ما مي توانيم بدانيم که قبل از ورود پارسيان به فلات ايران بر آنها چه مي گذشته و اين موضوع چه اثري بر انگيزه ورود آنها به فلات ايران داشته است؟ اين نکته بدان سبب اهميت مي يابد که به تازگي بحث درباره پارسي بودن و يا نبودن کورش کبير و يا عيلامي بودن يا نبودن او مطرح شده و چند تن از باستانشناسان معروف ايران او را عيلامي دانسته اند.11 به نظر نگارنده، پذيرفتن اين نظر که پارسيان پس از ورود به پارس زير نفوذ فرهنگ و تمدن غني عيلام در آمده باشند، دشوار نيست. اما اين مسئله بر پارسي و يا ايراني نبودن خاندان کورش کبير دلالت نمي کند. البته باز اينجا لازم است بگويم که منظور از "ايراني" بودن چيست؟ و اگر منظور فرهنگ" ايراني" است دانستن اين نکته مهم است که آن فرهنگ زاييده فرهنگهاي بومي و ايراني مهاجر به فلات ايران بوده و عيلام نقش مهمي در آن ايفا کرده است. نبايد از ياد ببريم که يکي از خصوصيات پارسيان فراگيري سنن ديگران و ادغام آن با فرهنگ و آداب و رسوم خود بوده است. هرودوت درباره پارسيان مي گويد که آنها کساني هستند که براحتي سنن ديگران را پذيرا مي شوند. اين موضوع را نبايد به اشتباه تعبير کرد، بلکه بايد پنداشت که اين نشانه انعطاف پذيري پارسيان است که حاصل آنرا در بردباري کورش کبير در باورها و اعتقادات اقوام مختلف مي بينيم. حاصل اين بردباري اين بود که حکومتي کاملا متفاوت از آني که در خاورميانه قبل از کورش کبير وجود داشت توسط پارسيان بوجود آمد و الگويي براي فرهنگ هلني پس از آن شد. محققان بدان دليل کورش کبير و پارسيان را عيلامي دانسته اند که او در کتيبه استوانه اش، پدر خود و جدش را شاه انشان ناميده.12 همچنين در کتيبه اي که به تازگي در شهر اور پيدا شده کورش خود و جدش را به بدين سان معرفي مي کند: "کورش، شاه همه جهان، شاه سرزمين انشان، پسر کمبوجيه، شاه سرزمين انشان." اما شايسته است اين نکته خاطر نشان شود که به دليل فرمانروايي پارسيان بر بخشهايي از عيلام، آنان را نمي توان عيلامي ناميد. اگر قرار بود که اين پارسيان همان سنت عيلام را دنبال کنند خود را "شاه انشان و شوش" مي خواندند، اما چنين کاري را نکردند، زيرا با شکست عيلاميان به دست آشوربانيپال در سال 646 (ق.م.) پادشاهي عيلام چنان درهم شکست که کورش اول و پارسيان که در انشان بودند مجبور به شناسايي آشوريان به عنوان قدرت مسلم بين النهرين و غرب فلات ايران شدند و کورش اول يکي از فرزندان خود را بنام آروکو (پارسي باستان ٭آرياوکا) به نينوا فرستاد.13 در اين زمان است که کورش و پارسيان توانستند خودمختاري نسبي خود را به عنوان شاهان انشان اعلام کنند. براي همين است که گل مهري که از زمان کورش اول يافت شده او را بدين سان معرفي کرده است:
[K]u(?)-raš نمي توان انکار کرد که فرهنگ عيلام اثر مهمي بر همه قبايلي که در غرب فلات ايران زندگي مي کرده اند داشته است و به خاطر همين موضوع القاب عيلاميان الگويي بود براي طوايف ديگري که به آن مکان چشم دوخته بودند. پارسيان آنگاه که انشان را به تصرف در آوردند، از همان الگوي رايج عيلاميان استفاده کردند. با اين همه کورش اول لقب معمول عيلامي "شاه انشان و شوش" را اتخاذ نکرد، بلکه لقبي را برگزيد که به واقع از آن برخوردار بود (شاه انشان) و براي مدت کوتاهي شکافي بين انشان و شوش بوقوع پيوست تا اينکه در زمان کورش کبير هر دو منطقه زير کنترل پارسيان در آيد. بنابراين چون کورش اول توانست شاه انشان شود و خود را انشاني خطاب کند دليل آن نيست که اجداد او پارسي نباشند. همچنين کورش کبير در سال 539 ق.م. بابل و بين النهرين را تسخير کرد و خود را با اين القاب معرفي کرد: "شاه جهان، شاه بزرگ، شاه قدرتمند، شاه بابل، شاه سومر و آکاد، شاه چهار گوشه جهان."15 چون کورش کبير القاب سنتي بين النهرين را به کار برده، بر بابلي بودن و يا آشوري بودن او دلالت ندارد، بلکه حاکي از پيروي او از سنت آن منطقه و واقعيت سياسي آن دوره است.16 برخي حدس مي زنند که در کتيبه نبونيد، از کورش به عنوان شاه پارس نام رفته است. اگر قرائت متن درست باشد ديگر نمي توان در پارسي بودن کورش کبير ترديد روا داشت، ولي متاسفانه اين قسمت متن ناخوانا است.17 دليل ديگري که اين سوء تفاهم را پيش آورده اين است که داريوش در بازسازي جد خود خاندان کورش را با خاندان خود به صورت نادرستي ادغام کرده است، به احتمال زياد او از خانواده ديگري از پارسيان بوده که خود را به هخامنش مي رساندند، در صورتي که خاندان پارسي کورش کبير به چشپش مي رسيده.18 اگر اين فرضيه را بپذيريم، پيروزي داريوش را بايد غلبه يک خاندان پارسي بر خاندان پارسي ديگر به شمار آورد. آيا نام کورش يک نام ايراني است؟ اين پرسشي است که به تازگي اوستاشناس نامي ﮋان کلنز جواب منفي به آن داده.19 اما من هيچ شاهدي نمي بينم که نام او را همسان کلمه سانسکريت کورو20 که در فارسي "کرّه" يعني "جوان" يا "بچه" معني مي دهد، ندانم.21 در حماسه بزرگ هندي کوراوا ها از خاندان کورو هستند که نام يکي از خاندان حکام در هند محسوب مي شود و با خاندان ديگري يعني پانداوا ها که از خاندان پاندو در پايان در دشت کوروکشترا به نبرد مي پردازند. اين موضوع به اين دليل جالب است که مي توان در متون مذهبي هندي نيز ارتباطي با کلمه پارس و پارسيان يافت کرد. نبايد از ياد برد که پارسيان قبل از ورود قبايل ايراني به فلات ايران همراه هنديان زندگي مي کرده اند و يافتن شواهد و اسنادي در اين مورد در متون هندي مي تواند بر پيشينه تاريک تاريخ پارسيان پرتوهاي جديدي افکند. دستوردان بزرگ هندي، پانيني که شايد در قرن ششم قبل از ميلاد مي زيست اطلاع مي دهد که در شمال غربي هند يک قبيله جنگجو به نام پارشو زندگي مي کرد.22 آنچه جالب تر به نظر من مي رسد اين است که پانيني اين پارشوها را کساني مي داند که "زندگي خود را با ساختن اسلحه" مي گذرانند.23 اين موضوع مرا به ياد نام قبيله پاسارگاد24 مي اندازد که بنا به کتاب تاريخ هرودوت يکي از ده قبيله پارسي/ايراني هستند.25 درباره معني کلمه پاسارگاد پيشنهادهاي گوناگوني شده، اما يکي از آنها به نظر من از همه پذيرفتني تر است و آن اين است که کلمه را به صورت پارسي باستان آن يعني پاسرا-گادا26 "کساني که گرز گران" يا "کساني که گرز قوي" دارند معني کنيم.27 در متون عيلامي نيز کلمه پاسارگاد را مي توان به صورت باتراکشتش28 يافت که گرشويچ صورت پارسي باستان آنرا بازسازي کرده بود.29 آيا اين گرز همان اسلحه اي نيست که پانيني درباره آن سخن مي گويد؟ در اينجا شايسته است بر نظريه پيرار که بخشهايي از ريگ ودا را بسيار نو تر از آنچه قبلا تصور مي شده دانسته است، تامل بيشتري کرد چون او در ريگ ودا کلمه پارشو را يافته است. در ودا در ماندالاي هشتم اسطوره مهمي است که ندا مي دهد که پارشو ماناويي30 بيست فرزند به دنيا آورد.31 آيا اين بيست فرزند همان بيست قبيله پارسي نيست که در زمانهاي دور مي زيسته اند؟ همان پارسيان باستان که قبل از رسيدن به فلات ايران قطعا در کنار هنديان مي زيسته اند و از ديرباز با کورو، نام خاندان قهرمان حماسه هند رابطه داشته اند.32 همينطور نکته قابل توجه ديگر نام کمبوجيه33 که در کتيبه داريوش پديدار مي گردد، در دنياي هند نيز ديده مي شود و آن قبيله اي در شمال غربي هند که به ياسکا معروف بودند. در دنياي هند به يک قهرمان هندي به نام کونتي بهوجا34 بر مي خوريم که با کمبوجيه همخواني مي کند.35 پس هم نام پارس و هم نام کورش و هم نام کمبوجيه درمتون هندي وجود دارد و بر ارتباط ميان پارسيان و هنديان دلالت مي کنند. حاصل سخن اينکه کورش را نه بدان سبب که در کتيبه اي خود را شاه انشان ناميده، مي توان از اصل عيلامي دانست (نظر پاتس) و نه اينکه چون نامهاي کورش کبير و کمبوجيه در متون هندي به کار رفته، مي توان پارسيان را هندي الاصل ناميد (پيرار؟).36 به نظر من کورش و کمبوجيه متعلق به يکي از قبايل ايراني (پارسي) بوده اند که در کنار هنديان مي زيستند و سپس به فلات ايران مهاجرت کرده اند و ما در قرن نهم (ق.م) با آنها در فلات ايران روبرو مي شويم. در آن زمان پادشاه آشوري شلمناصر از پارسوماش يا پارسواش ها ياد مي کند. دوباره در کتيبه آشورباني پال از آنها ياد شده (پارسوماش) که نام شاه آنها "کورش شاه سرزمين پارسوماش" بوده که پسر خود را بنام آروکو را به نينوا همراه با باج و خراج فرستاده است. آيا نمي توان تشابهي ميان پارشو دنياي هند که پانيني ذکر کرده با کلمه پارس مشاهده کرد؟ به نظر من جواب اين پرسش آري است. در وداي هندي ما مي توانيم تاريخ اسطوره اي پارسيان را دريابيم که در مطالعات ايرانشناسي کمتر به آن توجه شده است. از آنجا که نامهاي پارس، کورش و کمبوجيه در متون هندي ديده مي شوند مي توان گفت که پارسيان چنانکه منابع باستانشناسي و زبانشناسي گواهي مي دهند در زمانهاي دور در کنار هنديان مي زيسته اند. بنابراين، متون هندي آگاهي هاي ارزشمندي درباره پيشينه پارسيان به صورت اسطوره و تاريخ به دست مي دهند و آگاهي ما را از اين قوم به پيش از هزاره اول قبل از ميلاد مي رسانند و گذشته از اين، همين متون درباره مذهب پارسيان اطلاعات خوبي به دست مي دهند. به خوبي مي دانيم که از زمان داريوش دين حاکم در ميان پارسيان دين مزديسنا بوده و پرستش اين بغ (اهورامزدا) رواج داشته است. داريوش فقط اهورامزدا را بنام بغ بزرگ37 مي نامد و با اينکه از بغان ديگر38 نيز ياد مي کند، پيروزي هاي خود را مديون اهورامزدا، سرور خدايان مي داند. سنگتراش آرامگاه او در نقش رستم، شاهنشاه را در برابر آتش و اهورامزدا قرار مي دهد. همچنين نوشته ها بر روي هاون هايي که در تخت جمشيد يافت شده، حاکي از آن است که آنها را براي مراسم هوم استفاده مي کردند. اين شواهد از وجود اصول دين زرتشتي/مزديسنا نشان دارد (اهورامزدا، آتش و هوم). اما مذهب کورش کبير و فرزند او کمبوجيه کاملا نامعلوم است. در استوانه کورش او برگزيده مردوک خداي بزرگ بين النهرين است و در تورات او برگزيده يهوه، خداي يکتاي يهوديان است. در حقيقت هيچ يک از اين متون مذهب کورش را نشان نمي دهند، بلکه بردباري و تسامح کورش را در برابر اديان ديگر مي نمايانند. به نظر من شايد مذهب کورش کبير مذهب سنتي هند و ايراني بوده باشد که در آن ميترا و اناهيتا و بهرام نقش مهمي را ايفا مي کردند.39 يعني ما مي توانيم شباهت زيادي بين مذهب هنديان و پارسيان بيابيم و پرستش دو گروه خدايان هند و ايراني، يعني دئوها/ديوها و اسوره ها/اهوراها در ميان خاندان کورش ديده مي شود. هر چند کورش کبير به اصطلاحات اشو زرتشت در دين هند و ايراني بي توجه نبوده.40 با آمدن داريوش، دين کورش و کمبوجيه و برادرش برديا/ﮔﺌوماته که در آن ميترا و اناهيتا نقش مهمي ايفا مي کردند کنار گذاشته شد و خاندان مزداپرست (و پيرو دين اشو زرتشت) داريوش فصل جديدي از تاريخ مذهبي ايران را آغاز کردند.41 اما در نيمه دوم حکومت هخامنشي بغان کنار گذاشته شده مانند ميترا و اناهيتا دوباره مطرح شدند. مغان که هرودوت آنها را از قبيله مادها مي داند، توانستند بين دو طرف آشتي برقرار کنند که به موجب آن در کنار اهوره مزدا که بخاطر طرفداري داريوش از مذهب اشو زرتشت اکنون بغ بزرگ شده بود، ايزدان ديگر نيز پرستش مي شد و نام آنها در اوستا جاي گرفت. در حقيقت دين مغان آشتي ميان دو ديد مذهبي کورش/کمبوجيه از يک سو و داريوش از سوي ديگر بود که مباني قديمي هند و ايراني و اصلاحات ايراني با مباني اصلاحات اشو زرتشت در کنار هم قرار گرفتند. اوستاي بازمانده نمونه بارز دين و باورهاي هند و ايراني و به خصوص هخامنشي است که همچنين متعلق به باورهاي کورش کبير و شاهنشاهان بعدي هخامنشي نيز هست. با اينکه اهورامزدا بغ/ ايزد بزرگ است، ايزدان ديگر بويژه بغان/ايزدان باقي هستند و بغاني که کورش به آنها احترام مي گذاشته، مانند ميترا بلندترين يشت اوستا را بخود اختصاص داده اند. پلوتارک گزارش مي دهد که در پاسارگاد آرامگاه ايزدبانويي که کارکرد جنگي داشت بر پا بود و مغان از آن مواظبت مي کردند. هر شاه هخامنشي قبل از تاج گذاري بايد بدانجا مي رفت و بالاپوش کورش کبير را در آنجا پوشيده و هوم مي نوشيد.42 ما امروزه مي دانيم که نام اين ايزدبانو اناهيتا بود.43
پانویسها:* بنده ارادت خاصي به دکتر شهبازي دارم زيرا در ميان تاريخ دانان پارسي ايران باستان پيشکسوت همه آنها بودند و الگويي براي همه ما در اين رشته. جايشان در ميان تمام دوست داران تاريخ و فرهنگ ايران باستان خالي است. عشق او به سرزمين پارس و تاريخ ايران باستان را در کمتر کسي در عمر خود ديده ام. هرودوت(7.61) مي گويد که پارسيان خود را آرتيوي مي خواندند، يعني "پرستنده ارتا" يا "پرستنده راستي." 1- بنگريد به مقاله محمدتقي ايمان پور با عنوان: "تپه مليان و توسعه شهرنشيني در سرزمين انشان/پارسه" فصلنامه تاريخ ايران باستان، جلد دوم، 1385. 2- اين نظريه را بنده اولين بار در سخنراني دکتر کاميار عبدي در کنفرانس دنياي هخامنشي در دانشگاه فولرتن شنيدم. 3- P. Miroschejdi, “La fin du royaume d’Anšan ed de Suse et la naissance de l’empire Perse,” Zeitschrift für Assyriologie und vorderasiatische Archäologie, Vol. 75, 1985, p. 304. 4- Khumban-Khaltaš III 5- Samaria 6- B. Brentjes, “The History of Elam and Achaemenid Persia: An Overview,” Civilization of Ancient Near East, ed. J. M. Sasson, Vol. II, New York, 1995, p. 1015. 7- Anšan 8- P. Briant, From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Winona Lake, Eisenbrauns, 2002, p. 6; Miroschejdi, op. cit., p. 304; Brentjes, op. cit., p. 1016.
9- Miroschejdi, op. cit., pp. 283-284. دکتر شهبازي تاريخ تولد اين شاهان را به اين ترتيب تاريخگذاري مي کند: کورش کبير در سال 600 به دنيا آمد، کمبوجيه اول در سال 630 (ق.م)، کورش اول در سال 660 (ق.م.)، و چشپش در سال 690 (ق.م.) A. Sh. Shahbazi, “Cyrus I,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. VI, Mazda Publishers, 1993, p. 516.
10- Ibid., p. 304-305.
11- براي جديدترين مقاله دراين باره بنگريد به: D. Potts, “Cyrus the Great and the Kingdom of Anshan,” Birth of the Persian Empire, I. B. Tauris, New York, 2005, pp. 123-124.
12- W. Eilers, “Le texte cunéforme du cylinder de Cyrus,” Acta Iranica 2, E. J. Brill, Leiden, 1974, line21. 13- E. F. Weidner, “Die älteste Nachricht über das persische Königshaus. Kyros I. ein Zeitgenosse of Aššurbānipal,” Archiv für Orientforschung, Vol. 7, 1931, p. 4; M. Brosius, The Persians: An Introduction, Routledge, London and New York, 2006, p. 7. 14- W. Hinz, Darius und die Perser, Baden-Baden, 1976, p. 16, fig. 53; Mireschodji, op. cit., p. 285. 15- J. B. Pritchard, Ancient Near Eastern Texts relating to the Old Testament, Princeton, 1950, Cyrus Cylinder 11.20-21.
16- کمبوجيه فرزند کورش کبير نيز در زمان شاهي او بر بابل در مراسمي از نبو خداي محلي تقاضاي آمرزش و قبولي بعنوان شاه حاکم کرد. بنگريد به: E. Kuhrt, “Babylonia from Cyrus to Xerxes,” Cambridge Ancient History, ed. J. Boardman et al., Vol. IV, Cambridge, 1988, p. 122.
17- Pa[r-su(?) …] à, Grayson, ABC TCS 5 (1975) III 3, Mirschodji, op. cit., p. 298, 133ff. 18- R. Rollinger, “Der Stammbau der achaimenidischen Königshauses oder die Frage der Legitimität der herrschaft des Dareios,” Archäologische Mitteilungen aus Iran und Turan, Vol. 30, 1998, pp. 184-186. 19- J. Kellens, “L’Idéologie religieuse des inscriptions Achaéménides,” Journal Asiatique, Vol. 290, No. 2, 2002, p. 422. 20- Kúru-
21- O. Szemerenyi, “Indo-European Kinship,” Acta Iranica, Vol. 17, 1977, 13ff. نکته مهم ديگر اينست که هانتس پيتر اشميت تمام نظريات داده شده را مطالعه کرده است. H. P. Schmidt, “An Indo-Iranian Etymological Kaleidoscope,” Festschrift for Henry Hoenigswald, Tübingen, eds. G. Cardona and N. H. Zide, 1987, pp. 357-359 يکي از اين نظريات که اشميت با آن مخالف است نظريه والتر ووست است که بر اين باور بود که کلمه کورو را "سگ جوان" يا "کره سگ" بايد معني کرد. به گفته اشميت دليل نامعلوم بودن اين معني آنست که ما در هيچ جا برخورد نمي کنيم که کورش کبير توسط سگي بزرگ شده باشد (ص. 358). اما ما دراين باره منبعي داريم که بر اساس آن کورش کبير در جنگل توسط سگ (گرگ؟) بزرگ شده و به همين دليل لقب اسپکس را داشته است. اين موضوع به بن مايه اي جهاني مربوط مي شود که به بنيانگذاران پادشاهي يا تمدنها در دنياي هند و اروپايي نسبت داده اند. W. Wüst, Altpersiche Studien, Kitzinger, Müchen, 1966, p. 77.
22- Astādhyāyī 5.3.117, L. Renou, La Grammaire de Panini. Texte Sanskrit, traduction française avec extraits des commentaries, Bibliothèque de l’École Française d’Extrême-Orient, Paris, 1966, Vol. II, II 82. 23- yaudheyah 24- Πασαργάδαι
25- Herodotus 1,125,3 Πασαργάδαι, Μαράфίοι, Μάσπιοι, Πανθιαλαîοι, Δηρουσιαîοι, Γερμάνιοι, Δάοι, Μάρδοι, Δροπικοì, Σαγάρτιοι. استرابو (727) نيز هخامنش و مغ را به اسامي قبايل اضافه مي کند که با اينکه بنظر مي رسد بعدها اينکار انجام شده و گزنفن نيز از آن پيروي کرده ولي احتمالا اشتباه است. براي اطلاعات بيشتر بنگريد به: W. W. Howe and J. Wells, Commentary on Herodotus, Oxford University Press, p. 109. هرودت نام سه قبيله آخر را بعنوان قبايل بدوي پارسي ذکر مي کند. آيا اين موضوع احتمال نمي دهد که قبايل پارسي از مسيرهاي مختلفي به فلات ايران کوچ کرده باشند؟ يعني گروهي با برخورد با عيلاميان شهرنشين شده و گروهي ديگر به زندگي گذشته خود ادامه دادند.
26- Old Persian *Pasra-gada-
27- I. Gershevitch, “Iranian Names in Elamite Garb,” Transaction of the Philological Society, 1969, p. 168. مرحوم دکتر شهبازي نيز از اين نظريه حمايت مي کرد، اما بتازگي اين باور به زير سوال کشيده شده. بنگريد به: H. Humbach, “Pasargadai,” Iranica Selecta, Studies in honour of Professor Wojecieh Skalmowski on the occasion of his seventieth birthday, ed. A van Tongerloo, Silk Road Studies VIII, Brepols, 2003, pp. 109-114.
28- Bat-ra-qa-taš 29- J. Wiesehöfer, “Pasargadai,” Der neue Pauly, Vol. 9, München, 2000, p. 382. 30- Párśu mānavī 31- E. Pirart, “Les noms des Perses,” Journal Asiatique, Vol. 283, No. 1, 1995, pp. 62-68. 32- E. Pirart, “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 282, No. 2, 1988, p. 528. 33- kambaujiyah 34- Kuntibhoja 35- E. Pirart, “Le Sacrifice Humain: Réflexions sur la philosophie religieuse Indo-Iranienne ancienne,” Journal Asiatique, Vol. 284, No. 1, 1996, p. 16, n.61. 36- E. Pirart, “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 286, No. 2, 1998, p. 528. 37- baga vazrka 38- DB IV.61 aniyāha bagāha 39- به دليل پايبندي داريوش به اصلاحات زرتشت، او از ايزدان که در گاتها نيز نامي از آنها نرفته است، نامي نمي برد. 40- يکي از دليل زرتشتي بودن کورش اين است که نام دختر خود را آتوسا که ملکه کي گشتاسپ نيز بدان نام ناميده مي شد گذاشته بود. 41- نبايد از ياد ببريم که داريوش بنابر شواهد تاريخي بسياري از مغان را کشت. 42- Plutarch, Artaxerxes, 3.1-2.
43- در اين ميان بايد از ماريا بروسيوس ياد کرد که مخالف اين موضوع مي باشد. بنگريد به: M. Brosius, “Investiture I. Achaemenid Period,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. XIII, Fasc. 2, 2005, p. 181.
منابع:Brentjes, B., “The History of Elam and Achaemenid Persia: An Overview,” Civilization of Ancient Near East, ed. J.M. Sasson, Vol. II, New York, 1995, pp. 1001-1022. Briant, P., From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Eisenbrauns, Winona Lake, 2002. Brosius, M., “Investiture I. Achaemenid Period,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. XIII, Fasc. 2, 2005, pp. 180-182. Brosius, M., The Persians: An Introduction, Routledge, London and New York, 2006. Eilers, W., “Le texte cunéforme du cylinder de Cyrus,” Acta Iranica 2, E.J. Brill, Leiden, 1974, pp. 25-34. Gershevitch, I., “Iranian Names in Elamite Garb,” Transaction of the Philological Society, 1969, pp. 165-200. Herodotus, The Persian Wars, Harvard University Press, 2004. Hinz, W., Darius und die Perser, Baden-Baden, 1976. Howe, W. W. and Wells, J., Commentary on Herodotus, Oxford University Press, n.d. Humbach, H., “Pasargadai,” Iranica Selecta, Studies in honour of Professor Wojecieh Skalmowski on the occasion of his seventieth birthday, ed. A van Tongerloo, Silk Road Studies VIII, Brepols, 2003, pp. 109-114. Kellens, J., “L’Idéologie religieuse des inscriptions Achaéménides,” Journal Asiatique, Vol. 290, No. 2, 2002, pp. 417-464. Kuhrt, E., “Babylonia from Cyrus to Xerxes,” Cambridge Ancient History, ed. J. Boardman et al., Vol. IV, Cambridge, 1988, pp. 112-138. Miroschejdi, P., “La fin du royaume d’Anšan ed de Suse et la naissance de l’empire Perse,” Zeitschrift für Assyriologie und vorderasiatische Archäologie, Vol. 75, 1985, pp. 265-306. Pirart, E., “Les noms des Perses,” Journal Asiatique, Vol. 283, No. 1, 1995, pp. 57-68. Pirart, E., “Le Sacrifice Humain: Réflexions sur la philosophie religieuse Indo-Iranienne ancienne,” Journal Asiatique, Vol. 284, No. 1, 1996, pp. 1-35. Pirart, E., “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 282, No. 2, 1988, pp. 521-569. Potts, D., “Cyrus the Great and the Kingdom of Anshan,” Birth of the Persian Empire, I.B. Tauris, New York, 2005, pp. 7-28. Renou, L., La Grammaire de Panini. Texte Sanskrit, traduction française avec extraits des commentaries, Bibliothèque de l’École Française d’Extrême-Orient, Paris, 1966. Rollinger, R., “Der Stammbau der achaimenidischen Königshauses oder die Frage der Legitimität der herrschaft des Dareios,” Archäologische Mitteilungen aus Iran und Turan, Vol. 30, 1998, pp. 156-209. Schmidt, H. P., “An Indo-Iranian Etymological Kaleidoscope,” Festschrift for Henry Hoenigswald, Tübingen, eds. G. Cardona and N.H. Zide, 1987, pp. 355-362. Shahbazi, A. Sh., “Cyrus I,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. VI, Mazda Publishers, 1993, p. 516. Szemerenyi, O., “Indo-European Kinship,” Acta Iranica, Vol. 17, 1977, pp. 1-240. Weidner, E. F., “Die älteste Nachricht über das persische Königshaus. Kyros I. ein Zeitgenosse of Aššurbānipal,” Archiv für Orientforschung, Vol. 7, 1931, pp. 1-7. Wiesehöfer, J., “Pasargadai,” Der neue Pauly, Vol. 9, München, 2000, p. 382. Wüst, W., Altpersiche Studien, Kitzinger, Müchen, 1966. |
|